نویسنده: حامد امجدیان
-
پارسایی را دیدم بر کنارِ دریا
پارسایی را دیدم بر کنارِ دریا که زخمِ پلنگ داشت و به هیچ دارو بِه نمیشد. مدّتها در آن رنجور بود و شکر خدای، عَزَّوَجَّلَ، عَلَیالدَّوام گفتی. پرسیدندش که شکر چه میگویی؟ گفت: شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی. گر مرا زار به کشتن دهد آن یارِ عزیز تا نگویی که…
-
از صحبتِ یارانِ دِمَشْقم مَلالتی پدید آمده بود
از صحبتِ یارانِ دِمَشْقم مَلالتی پدید آمده بود؛ سر در بیابانِ قُدس نهادم و با حیوانات اُنس گرفتم. تا وقتی که اسیرِ فرنگ شدم، در خَنْدَقِ طَرابُلُس با جُهودانم به کارِ گِل بداشتند. یکی از رؤسایِ حَلَب که سابقهای میانِ ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت: ای فلان! این چه حالت است؟!…
-
پیرمردی لطیف در بغداد
پیرمردی لطیف در بغداد دخترک را به کفشدوزی داد مردکِ سنگدل چنان بگزید لبِ دختر، که خون از او بچکید بامدادان پدر چنان دیدش پیش داماد رفت و پرسیدش کای فرومایه، این چه دندان است؟ چند خایی لبش؟ نه اَنبان است ! به مِزاحت نگفتم این گفتار هَزْل بگذار و جِدّ از او بردار: خویِ…