دسته: شعرا
-
سر آغاز (آغاز باب هشتم)
سر آغاز (آغاز باب هشتم) نفس مینیارم زد از شکر دوست که شکری ندانم که در خورد اوست عطائی است هر موی از او بر تنم چگونه به هر موی شکری کنم؟ ستایش خداوند بخشنده را که موجود کرد از عدم بنده را که را قوت وصف احسان اوست؟ که اوصاف مستغرق شأن اوست…
-
سر آغاز (آغاز باب هفتم)
سر آغاز (آغاز باب هفتم) سخن در صلاح است و تدبیر وخوی نه در اسب و میدان و چوگان و گوی تو با دشمن نفس همخانهای چه در بند پیکار بیگانهای؟ عنان باز پیچان نفس از حرام به مردی ز رستم گذشتند و سام تو خود را چو کودک ادب کن به چوب به گرز…
-
فراق یار
فراق یار از تو ای میزده، در میکده نامی نشنیدم نزد عشاق شدم، قامت سرو تو ندیدم از وطن رخت ببستم که تو را باز بیابم هر چه حیرتزده گشتم، به نوایی نرسیدم گفتم از خود برهم تا رخ ماه تو ببینم چه کنم من که از این قید منیّت نرهیدم؟…