دسته: شعرا
-
۲۶۳. گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
غزل 263 گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود وآن چنان پای گرفتهست که مشکل برود دلی از سنگ بباید به سر راه وداع تا تحمل کند آن روز که محمل برود چشم حسرت به سر اشک فرو میگیرم که اگر راه دهم قافله بر گل برود ره ندیدم چو برفت از…
-
۲۶۲. عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود
غزل 262 عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود مجنون از آستانه لیلی کجا رود گر من فدای جان تو گردم دریغ نیست بسیار سر که در سر مهر و وفا رود ور من گدای کوی تو باشم غریب نیست قارون اگر به خیل تو آید گدا رود مجروح تیر…
-
۲۶۱. یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بود
غزل 261 یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بود کاو را به سر کشته هجران گذری بود آن دوست که ما را به ارادت نظری هست با او مگر او را به عنایت نظری بود من بعد حکایت نکنم تلخی هجران کان میوه که از صبر برآمد شکری بود رویی نتوان…