دسته: سعدی
-
۱۲۵. کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
غزل 125 کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست هیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست سرو زیبا و به زیبایی بالای تو نه شهد شیرین و به شیرینی گفتار تو نیست خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست…
-
۱۲۴. روز وصلم قرار دیدن نیست
غزل 124 روز وصلم قرار دیدن نیست شب هجرانم آرمیدن نیست طاقت سر بریدنم باشد وز حبیبم سر بریدن نیست مطرب از دست من به جان آمد که مرا طاقت شنیدن نیست دست بیچاره چون به جان نرسد چاره جز پیرهن دریدن نیست ما خود افتادگان مسکینیم حاجت دام گستریدن…
-
۱۲۳. در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست
غزل 123 در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست از گل و لاله گزیرست و ز گلرویان نیست دل گم کرده در این شهر نه من میجویم هیچ کس نیست که مطلوب مرا جویان نیست آن پری زاده مه پاره که دلبند منست کس ندانم که به جان در طلبش…