دسته: سعدی
-
۱۲۸. چو ترک دلبر من شاهدی به شنگی نیست
غزل 128 چو ترک دلبر من شاهدی به شنگی نیست چو زلف پرشکنش حلقه فرنگی نیست دهانش ار چه نبینی مگر به وقت سخن چو نیک درنگری چون دلم به تنگی نیست به تیغ غمزه خون خوار لشکری بزنی بزن که با تو در او هیچ مرد جنگی نیست قوی به…
-
۱۲۷. دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست
غزل 127 دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست خصم را پای گریز از سر میدان تو نیست تا سر زلف پریشان تو در جمع آمد هیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست در تو حیرانم و اوصاف معانی که تو راست و اندر آن کس که بصر دارد و حیران…
-
۱۲۶. نه خود اندر زمین نظیر تو نیست
غزل 126 نه خود اندر زمین نظیر تو نیست که قمر چون رخ منیر تو نیست ندهم دل به قد و قامت سرو که چو بالای دلپذیر تو نیست در همه شهر ای کمان ابرو کس ندانم که صید تیر تو نیست دل مردم دگر کسی نبرد که دلی نیست کان…