دسته: سعدی
-
۱۳۱. دوشم آن سنگ دل پریشان داشت
غزل 131 دوشم آن سنگ دل پریشان داشت یار دل برده دست بر جان داشت دیده در میفشاند در دامن گوییا آستین مرجان داشت اندرونم ز شوق میسوزد ور ننالیدمی چه درمان داشت مینپنداشتم که روز شود تا بدیدم سحر که پایان داشت در باغ بهشت بگشودند باد گویی کلید رضوان…
-
۱۳۰. دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت
غزل 130 دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد با پریشانی دل شوریده چشم (چشمم) خواب داشت کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل شحنه عشقت سرای عقل در طبطاب داشت نقش نامت…
-
۱۲۹. خسرو آنست که در صحبت او شیرینیست
غزل 129 خسرو آنست که در صحبت او شیرینیست در بهشتست که همخوابه حورالعینیست دولت آنست که امکان فراغت باشد تکیه بر بالش بی دوست نه بس تمکینیست همه عالم صنم چین به حکایت گویند صنم ماست که در هر خم زلفش چینیست روی اگر باز کند حلقه سیمین در گوش…