دسته: غزل
-
۳۳۶. رفتی و نمیشوی فراموش
غزل 336 رفتی و نمیشوی فراموش میآیی و میروم من از هوش سحر است کمان ابروانت پیوسته کشیده تا بناگوش پایت بگذار تا ببوسم چون دست نمیرسد به آغوش جور از قبلت مقام عدل است نیش سخنت مقابل نوش بیکار بود که در بهاران گویند به عندلیب مخروش دوش آن…
-
۳۳۵. یکی را دست حسرت بر بناگوش
غزل 335 یکی را دست حسرت بر بناگوش یکی با آن که میخواهد در آغوش نداند دوش بر دوش حریفان که تنها مانده چون خفت از غمش دوش نکوگویان نصیحت میکنندم ز من فریاد میآید که خاموش ز بانگ رود و آوای سرودم دگر جای نصیحت نیست در گوش مرا گویند…
-
۳۳۴. قیامت باشد آن قامت در آغوش
غزل 334 قیامت باشد آن قامت در آغوش شراب سلسبیل از چشمه نوش غلام کیست آن لعبت که ما را غلام خویش کرد و حلقه در گوش پری پیکر بتی کز سحر چشمش نیامد خواب در چشمان من دوش نه هر وقتم به یاد خاطر آید که خود هرگز نمیگردد فراموش …