دسته: غزل
-
۳۳۹. گردن افراشتهام بر فلک از طالع خویش
غزل 339 گردن افراشتهام بر فلک از طالع خویش کاین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش عمرها بودهام اندر طلبت چاره کنان سالها گشتهام از دست تو دستان اندیش پایم امروز فرورفت به گنجینه کام کامم امروز برآمد به مراد دل خویش چون میسر شدی ای در ز دریا برتر…
-
۳۳۸. دلی که دید که غایب شدهست از این درویش
غزل 338 دلی که دید که غایب شدهست از این درویش گرفته از سر مستی و عاشقی سر خویش به دست آن که فتادهست اگر مسلمان است مگر حلال ندارد مظالم درویش دل شکسته مروت بود که بازدهند که باز میدهد این دردمند را دل ریش مه دوهفته اسیرش گرفت و بند…
-
۳۳۷. گر یکی از عشق برآرد خروش
غزل 337 گر یکی از عشق برآرد خروش بر سر آتش نه غریب است جوش پیرهنی گر بدرد ز اشتیاق دامن عفوش به گنه بربپوش بوی گل آورد نسیم صبا بلبل بیدل ننشیند خموش مطرب اگر پرده از این ره زند بازنیایند حریفان به هوش ساقی اگر باده از این خم…