دسته: غزل
-
۲۳۴. آفتاب از کوه سر بر میزند
غزل 234 آفتاب از کوه سر بر میزند ماهروی انگشت بر در میزند آن کمان ابرو که تیر غمزهاش هر زمانی صید دیگر میزند دست و ساعد میکشد درویش را تا نپنداری که خنجر میزند یاسمین بویی که سرو قامتش طعنه بر بالای عرعر میزند روی و چشمی دارم اندر مهر…
-
۲۳۳. روندگان مقیم از بلا نپرهیزند
غزل 233 روندگان مقیم از بلا نپرهیزند گرفتگان ارادت به جور نگریزند امیدواران دست طلب ز دامن دوست اگر فروگسلانند در که آویزند مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست که اهل معرفت از تو نظر بپرهیزند نشان من به سر کوی میفروشان ده من از کجا و کسانی که…
-
۲۳۲. دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند
غزل 232 دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند هزار فتنه به هر گوشهای برانگیزند چگونه انس نگیرند با تو آدمیان که از لطافت خوی تو وحش نگریزند چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظر حلال نیست که از تو نظر بپرهیزند غلام آن سر و پایم که از لطافت…