دسته: سعدی
-
۱۴۰. چشمت چو تیغ غمزه خونخوار برگرفت
غزل 140 چشمت چو تیغ غمزه خونخوار برگرفت با عقل و هوش خلق به پیکار برگرفت عاشق ز سوز درد تو فریاد درنهاد مؤمن ز دست عشق تو زنار برگرفت عشقت بنای عقل به کلی خراب کرد جورت در امید به یک بار برگرفت شوری ز وصف روی تو در خانگه فتاد…
-
۱۳۹. دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت
غزل 139 دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت خال مشکین تو از بنده چرا در خط شد مگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجود سایهای در دلم انداخت که صد جا بگرفت به دم…
-
۱۳۸. عشق در دل ماند و یار از دست رفت
غزل 138 عشق در دل ماند و یار از دست رفت دوستان دستی که کار از دست رفت ای عجب گر من رسم در کام دل کی رسم چون روزگار از دست رفت بخت و رای و زور و زر بودم دریغ کاندر این غم هر چهار از دست رفت عشق و…