دسته: سعدی
-
۱۵۲. بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت
غزل 152 بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت ملامت من مسکین کسی کند که نداند که عشق تا به چه حد است و حسن تا…
-
۱۵۱. گر جان طلبی فدای جانت
غزل 151 گر جان طلبی فدای جانت سهلست جواب امتحانت سوگند به جانت ار فروشم یک موی به هر که در جهانت با آن که تو مهر کس نداری کس نیست که نیست مهربانت وین سر که تو داری ای ستمکار بس سر برود بر آستانت بس فتنه که در زمین…
-
غزل ۱۵۰. خوش میروی به تنها تنها فدای جانت
غزل 150 خوش میروی به تنها تنها فدای جانت مدهوش میگذاری یاران مهربانت آیینهای طلب کن تا روی خود ببینی وز حسن خود بماند انگشت در دهانت قصد شکار داری یا اتفاق بستان عزمی درست باید تا میکشد عنانت ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن تا بگذرد نسیمی بر ما ز…