دسته: سعدی
-
حکایت شحنه مردم آزار
حکایت شحنه مردم آزار گزیری به چاهی در افتاده بود که از هول او شیر نر ماده بود بداندیش مردم بجز بد ندید بیفتاد و عاجزتر از خود ندید همه شب ز فریاد و زاری نخفت یکی بر سرش کوفت سنگی و گفت تو هرگز رسیدی به فریاد کس که میخواهی امروز فریادرس…
-
گفتار اندر نکوکاری و بد کاری و عاقبت آنها
گفتار اندر نکوکاری و بد کاری و عاقبت آنها نکوکار مردم نباشد بدش نورزد کسی بد که نیک افتدش شر انگیز هم در سر شر رود چو کژدم که با خانه کمتر رود اگر نفع کس در نهاد تو نیست چنین جوهر و سنگ خارا یکی است غلط گفتم ای یار شایسته خوی که نفع…
-
حکایت عابد و استخوان پوسیده
حکایت عابد و استخوان پوسیده شنیدم که یک بار در حلهای سخن گفت با عابدی کلهای که من فر فرماندهی داشتم به سر بر کلاه مهی داشتم سپهرم مدد کرد و نصرت وفاق گرفتم به بازوی دولت عراق طمع کرده بودم که کرمان خورم که ناگه بخوردند کرمان سرم بکن پنبهٔ غفلت از گوش هوش…