دسته: سعدی
-
حکایت
حکایت یکی مرد درویش در خاک کیش نکو گفت با همسر زشت خویش چو دست قضا زشت رویت سرشت میندای گلگونه بر روی زشت که حاصل کند نیکبختی به زور؟ به سرمه که بینا کند چشم کور؟ نیاید نکوکار از بدرگان محال است دوزندگی از سگان همه فیلسوفان یونان و روم ندانند کرد انگبین از…
-
حکایت مرد درویش و همسایهٔ توانگر
حکایت مرد درویش و همسایهٔ توانگر بلند اختری نام او بختیار قوی دستگه بود و سرمایهدار به کوی گدایان درش خانه بود زرش همچو گندم به پیمانه بود چو درویش بیند توانگر بناز دلش بیش سوزد به داغ نیاز زنی جنگ پیوست با شوی خویش شبانگه چو رفتش تهیدست، پیش که کس چون تو بدبخت،…
-
حکایت
حکایت فرو کوفت پیری پسر را به چوب بگفت ای پدر بی گناهم مکوب توان بر تو از جور مردم گریست ولی چون تو جورم کنی چاره چیست؟ به داور خروش، ای خداوند هوش نه از دست داور برآور خروش