دسته: سعدی
-
حکایت
حکایت شنیدم که دیناری از مفلسی بیفتاد و مسکین بجستش بسی به آخر سر ناامیدی بتافت یکی دیگرش ناطلب کرده یافت به بدبختی و نیکبختی قلم برفتهست و ما همچنان در شکم نه روزی به سرپنجگی میخورند که سر پنجگان تنگ روزی ترند بسا چارهدانا بسختی بمرد که بیچاره گوی سلامت ببرد
-
حکایت
حکایت یکی روستایی سقط شد خرش علم کرد بر تاک بستان سرش جهاندیده پیری بر او برگذشت چنین گفت خندان به ناطور دشت مپندار جان پدر کاین حمار کند دفع چشم بد از کشتزار که این دفع چوب از در کون خویش نمیکرد تا ناتوان مرد و ریش چه داند طبیب از کسی رنج برد…
-
حکایت طبیب و کرد
حکایت طبیب و کرد شبی کردی از درد پهلو نخفت طبیبی در آن ناحیت بود و گفت از این دست کو برگ رز میخورد عجب دارم ار شب به پایان برد که در سینه پیکان تیر تتار به از نقل ماکول ناسازگار گر افتد به یک لقمه در روده پیچ همه عمر نادان…