دسته: سعدی
-
حکایت
حکایت یکی نان خورش جز پیازی نداشت چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت کسی گفتش ای سغبهٔ خاکسار برو طبخی از خوان یغما بیار بخواه و مدار ای پسر شرم و باک که مقطوع روزی بود شرمناک قبا بست و چاپک نوردید دست قبایش دریدند و دستش شکست همی گفت و بر خویشتن میگریست…
-
حکایت
حکایت یکی را ز مردان روشن ضمیر امیر ختن داد طاقی حریر ز شادی چو گلبرگ خندان شکفت نپوشید و دستش ببوسید و گفت: چه خوب است تشریف میر ختن وز او خوب تر خرقهٔ خویشتن گر آزادهای بر زمین خسب و بس مکن بهر قالی زمین بوس کس
-
حکایت در عزت قناعت
حکایت در عزت قناعت یکی نیشکر داشت در طیفری چپ و راست گردیده بر مشتری به صاحبدلی گفت در کنج ده که بستان و چون دست یابی بده بگفت آن خردمند زیبا سرشت جوابی که بر دیده باید نبشت تو را صبر بر من نباشد مگر ولیکن مرا باشد از نیشکر حلاوت ندارد شکر در…