دسته: سعدی
-
حکایت
حکایت شنیدم که صاحبدلی نیکمرد یکی خانه بر قامت خویش کرد کسی گفت میدانمت دسترس کزاین خانه بهتر کنی، گفت بس چه میخواهم از طارم افراشتن؟ همینم بس از بهر بگذاشتن مکن خانه بر راه سیل، ای غلام که کس را نگشت این عمارت تمام نه از معرفت باشد و عقل و رای که بر…
-
حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت
حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فرو برده بود که من نان و برگ از کجا آرمش؟ مروت نباشد که بگذارمش چو بیچاره گفت این سخن، پیش جفت نگر تا زن او را چه مردانه گفت: مخور هول ابلیس تا جان دهد همان کس…
-
حکایت
حکایت یکی گربه در خانهٔ زال بود که برگشته ایام و بدحال بود دوان شد به مهمان سرای امیر غلامان سلطان زدندش به تیر چکان خونش از استخوان، میدوید همی گفت و از هول جان میدوید اگر جستم از دست این تیر زن من و موش و ویرانهٔ پیرزن نیرزد عسل، جان من، زخم نیش…