دسته: سعدی
-
حکایت
حکایت شکم صوفیی را زبون کرد و فرج دو دینار بر هر دوان کرد خرج یکی گفتش از دوستان در نهفت چه کردی بدین هر دو دینار؟ گفت به دیناری از پشت راندم نشاط به دیگر، شکم را کشیدم سماط فرومایگی کردم وابلهی که این همچنان پر نشد وان تهی غذا گر لطیف است…
-
حکایت در مذلت بسیار خوردن
حکایت در مذلت بسیار خوردن چه آوردم از بصره دانی عجب حدیثی که شیرین ترست از رطب تنی چند در خرقه راستان گذشتیم بر طرف خرماستان یکی در میان معده انبار بود از این تنگ چشمی شکم خوار بود میان بست مسکین و شد بر درخت وزان جا به گردن در افتاد سخت رئیس ده…
-
حکایت
حکایت یکی را تب آمد ز صاحبدلان کسی گفت شکر بخواه از فلان بگفت ای پسر تلخی مردنم به از جور روی ترش بردنم شکر عاقل از دست آن کس نخورد که روی از تکبر بر او سر که کرد مرو از پی هرچه دل خواهدت که تمکین تن نور جان کاهدت کند مرد را…