دسته: شعرا
-
گمگشته
گمگشته بيان نامراديهاست اينهايي كه من گويم همان بهتر به هر جمعي رسم كمتر سخن گويم شب وروزم بسوز وساز بي امان طي شد گهي از ساختن نالم گهي از سوختن گويم خدا را مهلتي اي باغبان تا زين قفس گاهي برون آرم سر وحالي به مرغان چمن گويم مرا در بيستون بر خاك بسپاريد…
-
برگ آزادی
برگ آزادی من كه مشغولم بكاردل ، چه تدبيري مرا منكه بيزارم ز كارگل ، چه تزويري مرا منكه سيرابم چنين از چشمه ي جوشان عشق خلق اگر با من نمي جوشد ، چه تاثيري مرا منكه با چشم حقارت عالمي را بنگرم سنگ اگر بر سر بكوبندم ، چه تاثيري مرا خامه ي قدرت…
-
به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
غزل ۱۴۴ به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد که خاک ميکده کحل بصر توانی کرد مباش بی می و مطرب که زير طاق سپهر بدين ترانه غم از دل به در توانی کرد گل مراد تو آن گه نقاب بگشايد که خدمتش چو نسيم سحر توانی کرد گدايی…