دسته: شعرا
-
۱۳۹. دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت
غزل 139 دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت خال مشکین تو از بنده چرا در خط شد مگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجود سایهای در دلم انداخت که صد جا بگرفت به دم…
-
۱۳۸. عشق در دل ماند و یار از دست رفت
غزل 138 عشق در دل ماند و یار از دست رفت دوستان دستی که کار از دست رفت ای عجب گر من رسم در کام دل کی رسم چون روزگار از دست رفت بخت و رای و زور و زر بودم دریغ کاندر این غم هر چهار از دست رفت عشق و…
-
۱۳۷. کیست آن لعبت خندان که پری وار برفت
غزل 137 کیست آن لعبت خندان که پری وار برفت که قرار از دل دیوانه به یک بار برفت باد بوی گل رویش به گلستان آورد آب گلزار بشد رونق عطار برفت صورت یوسف نادیده صفت میکردیم چون بدیدیم زبان سخن از کار برفت بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان…