دسته: شعرا
-
باده فروش
باده فروش بنگر آن ماه روی باده فروش غیرت آفتاب و غارت هوش جام سیمین نهاده بر کف دست زلف زرین فکنده بر سر دوش غمزه اش راه دل زند که بیا نرگسش جام می دهد که بنوش غیر آن نوش لب که مستان را جان و دل پرورد ز چشمهٔ نوش دیدهای آفتاب ماه…
-
سر آغاز (آغاز باب اول)
سر آغاز (آغاز باب اول) شنیدم که در وقت نزع روان به هرمز چنین گفت نوشیروان که خاطر نگهدار درویش باش نه در بند آسایش خویش باش نیاساید اندر دیار تو کس چو آسایش خویش جویی و بس نیاید به نزدیک دانا پسند شبان خفته و گرگ در گوسفند برو پاس درویش محتاج دار که…
-
حکایت اول
حکایت جوانی به دانگی کرم کرده بود تمنای پیری بر آورده بود به جرمی گرفت آسمان ناگهش فرستاد سلطان به کشتنگهش تگاپوی ترکان و غوغای عام تماشا کنان بر در و کوی و بام چو دید اندر آشوب، درویش پیر جوان را به دست خلایق اسیر دلش بر جوانمرد مسکین بخست که باری…