دسته: شعرا
-
۲۳۶. توانگران که به جنب سرای درویشند
غزل 236 توانگران که به جنب سرای درویشند مروت است که هر وقت از او بیندیشند تو ای توانگر حسن از غنای درویشان خبر نداری اگر خستهاند و گر ریشند تو را چه غم که یکی در غمت به جان آید که دوستان تو چندان که میکشی بیشند مرا به علت بیگانگی…
-
۲۳۵. بلبلی بیدل نوایی میزند
غزل 235 بلبلی بیدل نوایی میزند بادپیمایی هوایی میزند کس نمیبینم ز بیرون سرای و اندرونم مرحبایی میزند آتشی دارم که میسوزد وجود چون بر او باد صبایی میزند گر چه دریا را نمیبیند کنار غرقه حالی دست و پایی میزند فتنهای بر بام باشد تا یکی سر به دیوار سرایی…
-
۲۳۴. آفتاب از کوه سر بر میزند
غزل 234 آفتاب از کوه سر بر میزند ماهروی انگشت بر در میزند آن کمان ابرو که تیر غمزهاش هر زمانی صید دیگر میزند دست و ساعد میکشد درویش را تا نپنداری که خنجر میزند یاسمین بویی که سرو قامتش طعنه بر بالای عرعر میزند روی و چشمی دارم اندر مهر…