دسته: شعرا
-
۳۲۹. خوش است درد که باشد امید درمانش
غزل 329 خوش است درد که باشد امید درمانش دراز نیست بیابان که هست پایانش نه شرط عشق بود با کمان ابروی دوست که جان سپر نکنی پیش تیربارانش عدیم را که تمنای بوستان باشد ضرورت است تحمل ز بوستانبانش وصال جان جهان یافتن حرامش باد که التفات بود بر جهان و…
-
۳۲۸. رها نمیکند ایام در کنار منش
غزل 328 رها نمیکند ایام در کنار منش که داد خود بستانم به بوسه از دهنش همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق بدان همیکند و درکشم به خویشتنش ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف که مبلغی دل خلق است زیر هر شکنش غلام قامت آن لعبتم که بر قد…
-
۳۲۷. چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش
غزل 327 چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش تا چه خواهد کرد با من دور گیتی زین دو کار دست او در گردنم یا خون من در گردنش هر که معلومش نمیگردد که زاهد را که کشت گو سرانگشتان شاهد بین و رنگ ناخنش …