دسته: شعرا
-
۳۳۲. هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش
غزل 332 هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش هر که از یار تحمل نکند یار مگویش وان که در عشق ملامت نکشد…
-
۳۳۱. هر که هست التفات بر جانش
غزل 331 هر که هست التفات بر جانش گو مزن لاف مهر جانانش درد من بر من از طبیب من است از که جویم دوا و درمانش آن که سر در کمند وی دارد نتوان رفت جز به فرمانش چه کند بنده حقیر فقیر که نباشد به امر سلطانش ناگزیر است…
-
۳۳۰. زینهار از دهان خندانش
غزل 330 زینهار از دهان خندانش و آتش لعل و آب دندانش مگر آن دایه کاین صنم پرورد شهد بودهست شیر پستانش باغبان گر ببیند این رفتار سرو بیرون کند ز بستانش ور چنین حور در بهشت آید همه خادم شوند غلمانش چاهی اندر ره مسلمانان نیست الا چه زنخدانش …