دسته: شعرا
-
خون دل
خون دل مرغی بباغ رفت و یکی میوه کند و خورد ناگه ز دست چرخ بپایش رسید سنگ خونین به لانه آمد و سر زیر پر کشید غلتید چون کبوتر با باز کرده جنگ بگریست مرغ خرد که برخیز و سرخ کن مانند بال خویش، مرا نیز بال و چنگ نالید و گفت خون دلست…
-
خوان کرم
خوان کرم بر سر راهی، گدائی تیرهروز نالهها میکرد با صد آه و سوز کای خدا، بی خانه و بی روزیم ز آتش ادبار، خوش میسوزیم شد پریشانی چو باد و من چو کاه پیش باد، از کاه آسایش مخواه ساختم با آنکه عمری سوختم سوختم یک عمر و صبر آموختم آسمان، کس را بدین…
-
خاطر خشنود
خاطر خشنود بطعنه پیش سگی گفت گربه کای مسکین قبیلهٔ تو بسی تیرهروز و ناشادند میان کوی بخسبی و استخوان خائی بداختری چو تو را، کاشکی نمیزادند برو به مطبخ شه یا بمخزن دهقان بشهر و قریه، بسی خانهها که آبادند کباب و مرغ و پنیر است و شیر، طعمهٔ من ز حیلهام همه کار…