دسته: شعرا
-
دزد و قاضی
دزد و قاضی برد دزدی را سوی قاضی عسس خلق بسیاری روان از پیش و پس گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود دزد گفت از مردم آزاری چه سود گفت، بدکردار را بد کیفر است گفت، بدکار از منافق بهتر است گفت، هان بر گوی شغل خویشتن گفت، هستم همچو قاضی راهزن گفت، آن زرها…
-
دریای نور
دریای نور بالماس میزد چکش زرگری بهر لحظه میجست از آن اخگری بنالید الماس کای تیره رای ز بیداد تو، چند نالم چو نای بجز خوبی و پاکی و راستی چه کردم که آزار من خواستی بگفتا مکن خاطر خویش تنگ ترازوی چرخت گران کرده سنگ مرنج ار تنت را جفائی رسد کزین کار،…
-
درخت بی بر
درخت بی بر آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز از جور تیر، زار بنالید سپیدار کز من نه دگر بیخ و بنی ماند و نه شاخی از تیشهٔ هیزم شکن و ارهٔ نجار این با که توان گفت که در عین بلندی دست قدرم کرد بناگاه نگونسار گفتش تبر آهسته که جرم تو…