دسته: شعرا
-
دیده و دل
دیده و دل شکایت کرد روزی دیده با دل که کار من شد از جور تو مشکل ترا دادست دست شوق بر باد مرا کندست سیل اشک، بنیاد ترا گردید جای آتش، مرا آب تو زاسایش بری گشتی، من از خواب ز بس کاندیشههای خام کردی مرا و خویش را بدنام کردی از آنروزی که…
-
دیدن و نادیدن
شبی بمردمک چشم، طعنه زد مژگان که چند بی سبب از بهر خلق کوشیدن همیشه بار جفا بردن و نیاسودن همیشه رنج طلب کردن و نرنجیدن ز نیک و زشت و گل و خار و مردم و حیوان تمام دیدن و از خویش هیچ نادیدن چو کارگر شدهای، مزد سعی و رنج تو چیست بوقت…
-
دو همراز
در آبگیر، سحرگاه بط بماهی گفت که روز گشت و شنا کردن و جهیدن نیست بساط حلقه و دامست یکسر این صحرا چنین بساط، دگر جای آرمیدن نیست ترا همیشه ازین نکته با خبر کردم ولیک، گوش ترا طاقت شنیدن نیست هزار مرتبه گفتم که خانهٔ صیاد مکان ایمنی و خانه برگزیدن نیست من از…