دسته: شعرا
-
۱۳۶. ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت
غزل 136 ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت گوی از همه خوبان بربودی به لطافت ای صورت دیبای خطایی به نکویی وی قطره باران بهاری به نظافت هر ملک وجودی که به شوخی بگرفتی سلطان خیالت بنشاندی به خلافت ای سرو خرامان گذری از در رحمت وی ماه درفشان نظری از سر…
-
۱۳۵. آن را که میسر نشود صبر و قناعت
غزل 135 آن را که میسر نشود صبر و قناعت باید که ببندد کمر خدمت و طاعت چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خونخوار؟ گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت گر خود همه بیداد کند هیچ مگویید تعذیب دلارام به از ذل شفاعت از هر چه تو گویی به قناعت…
-
۱۳۴. دلی که دید که پیرامن خطر میگشت
غزل 134 دلی که دید که پیرامن خطر میگشت چو شمع زار و چو پروانه در به در میگشت هزار گونه غم از چپ و راست دامنگیر هنوز در تک و پوی غمی دگر میگشت سرش مدام ز شور شراب عشق خراب چو مست دایم از آن گرد شور و شر میگشت …