دسته: شعرا
-
۳۴۳. به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم
غزل 343 به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم نخواند بر گل رویت چه جای بلبل باغ تو را فراغت ما گر بود و گر نبود مرا به روی تو از هر که عالمست فراغ ز درد عشق تو امید رستگاری نیست گریختن نتوانند بندگان به داغ تو را که این…
-
۳۴۴. ساقی بده آن شراب گلرنگ
غزل 344 ساقی بده آن شراب گلرنگ مطرب بزن آن نوای بر چنگ کز زهد ندیدهام فتوحی تا کی زنم آبگینه بر سنگ خون شد دل من ندیده کامی الا که برفت نام با ننگ عشق آمد و عقل همچو بادی رفت از بر من هزار فرسنگ ای زاهد خرقه پوش…
-
۳۴۲. یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش
غزل 342 یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش ای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش خدمتت را هر که فرمایی کمر بندد به طوع لیکن آن بهتر که فرمایی به خدمتگار خویش من هم اول روز گفتم جان فدای روی تو شرط مردی نیست برگردیدن از گفتار خویش درد…