دسته: شعرا
-
۳۳۵. یکی را دست حسرت بر بناگوش
غزل 335 یکی را دست حسرت بر بناگوش یکی با آن که میخواهد در آغوش نداند دوش بر دوش حریفان که تنها مانده چون خفت از غمش دوش نکوگویان نصیحت میکنندم ز من فریاد میآید که خاموش ز بانگ رود و آوای سرودم دگر جای نصیحت نیست در گوش مرا گویند…
-
۳۳۴. قیامت باشد آن قامت در آغوش
غزل 334 قیامت باشد آن قامت در آغوش شراب سلسبیل از چشمه نوش غلام کیست آن لعبت که ما را غلام خویش کرد و حلقه در گوش پری پیکر بتی کز سحر چشمش نیامد خواب در چشمان من دوش نه هر وقتم به یاد خاطر آید که خود هرگز نمیگردد فراموش …
-
۳۳۳. خطا کردی به قول دشمنان گوش
غزل 333 خطا کردی به قول دشمنان گوش که عهد دوستان کردی فراموش که گفت آن روی شهرآرای بنمای دگربارش که بنمودی فراپوش دل سنگینت آگاهی ندارد که من چون دیگ رویین میزنم جوش نمیبینم خلاص از دست فکرت مگر کافتاده باشم مست و مدهوش به ظاهر پند مردم مینیوشم نهانم…