دسته: پروین اعتصامی
-
دیوانه و زنجیر
گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانهای عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیدهاند من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم بپای کاش میپرسید کس، کایشان بچند ارزیدهاند دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیدهاند سنگ میدزدند از دیوانه با این عقل و رای مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیدهاند…
-
دیده و دل
دیده و دل شکایت کرد روزی دیده با دل که کار من شد از جور تو مشکل ترا دادست دست شوق بر باد مرا کندست سیل اشک، بنیاد ترا گردید جای آتش، مرا آب تو زاسایش بری گشتی، من از خواب ز بس کاندیشههای خام کردی مرا و خویش را بدنام کردی از آنروزی که…
-
دیدن و نادیدن
شبی بمردمک چشم، طعنه زد مژگان که چند بی سبب از بهر خلق کوشیدن همیشه بار جفا بردن و نیاسودن همیشه رنج طلب کردن و نرنجیدن ز نیک و زشت و گل و خار و مردم و حیوان تمام دیدن و از خویش هیچ نادیدن چو کارگر شدهای، مزد سعی و رنج تو چیست بوقت…