دسته: پروین اعتصامی
-
دو همراز
در آبگیر، سحرگاه بط بماهی گفت که روز گشت و شنا کردن و جهیدن نیست بساط حلقه و دامست یکسر این صحرا چنین بساط، دگر جای آرمیدن نیست ترا همیشه ازین نکته با خبر کردم ولیک، گوش ترا طاقت شنیدن نیست هزار مرتبه گفتم که خانهٔ صیاد مکان ایمنی و خانه برگزیدن نیست من از…
-
دزد و قاضی
دزد و قاضی برد دزدی را سوی قاضی عسس خلق بسیاری روان از پیش و پس گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود دزد گفت از مردم آزاری چه سود گفت، بدکردار را بد کیفر است گفت، بدکار از منافق بهتر است گفت، هان بر گوی شغل خویشتن گفت، هستم همچو قاضی راهزن گفت، آن زرها…
-
دریای نور
دریای نور بالماس میزد چکش زرگری بهر لحظه میجست از آن اخگری بنالید الماس کای تیره رای ز بیداد تو، چند نالم چو نای بجز خوبی و پاکی و راستی چه کردم که آزار من خواستی بگفتا مکن خاطر خویش تنگ ترازوی چرخت گران کرده سنگ مرنج ار تنت را جفائی رسد کزین کار،…