دسته: مسعود سعد سلمان
-
قصیده شماره ۱۴
قصیده شماره 14 چو عزم کاری کردم مرا که دارد باز؟ رسد به فرجام آن کار کش کنم آغاز شبی که آز برآرد کنم به همت روز دری که چرخ ببندد کنم به دانش باز اگر بتازم گیتی نگویدم که بدار وگر بدارم، گردون نگویدم که بتاز نه خیره گردد چشم من از شب تاری…
-
قصیده شماره ۱۵
قصیده شماره 15 عمرم همی قصیر کند این شب طویل وز انده کثیر شد این عمر من قلیل دوشم شبی گذشت چه گویم چگونه بود؟ همچون نیاز تیره و همچون امل طویل کفالخضیب داشت فلک ورنه گفتمی بر سوک مهر جامه فرو زد مگر به نیل از ساکنی چرخ و سیاهی شب مرا طبع از…
-
قصیده شماره ۱۶
قصیده شماره 16 تا کی دل خسته در گمان بندم جرمی که کنم بر این و آن بندم بدها که ز من همی رسد بر من بر گردش چرخ و بر زمان بندم ممکن نشود که بوستان گردد گر آب در اصل خاکدان بندم افتاده خسم چرا هوس چندین بر قامت سرو بوستان بندم وین…