دسته: مسعود سعد سلمان
-
قصیده شماره ۱۷
قصیده شماره 17 تیر و تیغ است بر دل و جگرم درد و تیمار دختر و پسرم هم بدینسان گدازدم شب و روز غم وتیمار مادر و پدرم جگرم پاره است و دل خسته از غم و درد آن دل و جگرم نه خبر میرسد مرا ز ایشان نه بدیشان همی رسد خبرم باز گشتم…
-
قصیده شماره ۱۸
قصیده شماره 18 شخصی به هزار غم گرفتارم در هر نفسی به جان رسد کارم بیزلت و بیگناه محبوسم بیعلت و بیسبب گرفتارم در دام جفا شکسته مرغیام بر دانه نیوفتاده منقارم خورده قسم اختران به پاداشم بسته کمر آسمان به پیکارم هر سال بلای چرخ مرسومم هر روز عنای دهر ادرارم بیتربیت طبیب رنجورم…
-
قصیده شماره ۱۹
قصیده شماره 19 چون مشرف است همت بر رازم نفسم غمی نگردد از آزم چون در به زیر پارهٔ الماسم چون زر پخته در دهن گازم بسته دو پای و دوخته دو دیده تا کی بوم صبور که نه بازم با هرچه آدمی است همی گویی در هر غمی کش افتد انبازم من گوهرم ز…