دسته: قصیده
-
قصیده شماره ۱
قصیده شماره یک چون نای بینوایم از این نای بینوا شادی ندید هیچ کس از نای بینوا با کوه گویم آنچه از او پر شود دلم زیرا جواب گفتهٔ من نیست جز صدا شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک روزم همه شب است و صباحم همه مسا انده…
-
قصیده شماره ۲
قصیده شماره 2 شد مشک شب چو عنبر اشهب شد در شبه عقیق مرکب زان بیم کافتاب زند تیغ لرزان شده به گردون کوکب ما را به صبح مژده همی داد آن راست گو خروس مجرب میزد دو بال خود را برهم از چیست آن؟ ندانم یارب هست از نشاط آمدن روز یا از تاسف…
-
قصیده شماره ۳
قصیده شماره 3 به نظم و نثر کسی را گر افتخار سزاست مرا سزاست که امروز نظم و نثر مراست به هیچ وقت مرا نظم و نثر کم نشود که نظم و نثرم در است و طبع من دریاست به لطف آ ب روان است طبع من لیکن به گاه قوت و کثرت چو آتش…