دسته: مسعود سعد سلمان
-
قصیده شماره ۱۱
قصیده شماره 11 چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنند همه خزانهٔ اسرار من خراب کنند نقاب شرم چو لاله ز روی بردارند چو ماه و مهر سر و روی در نقاب کنند رخم ز چشمم هم چهرهٔ تذرو شود چو تیره شب را همگونهٔ غراب کنند تنم به تیغ قضا طعمهٔ هزبر نهند دلم…
-
قصیده شماره ۱۲
قصیده شماره 12 دلم ز انده بیحد همی نیاساید تنم ز رنج فراوان همی بفرساید بخار حسرت چون بر شود ز دل به سرم ز دیدگانم باران غم فرود آید ز بس غمان که بدیدم چنان شدم که مرا ازین پس ایچ غمی پیش چشم نگراید دو چشم من رخ من زرد دید نتوانست از…
-
قصیده شماره ۱۳
قصیده شماره 13 دوال رحلت چون بر زدم به کوس سفر جز از ستاره ندیدم بر آسمان لشکر چو حاجبان زمی از شب سیاه پوشیده چو بندگان ز مجره سپهر بسته کمر به هست و نیست در آرد عنان من در مشت چو دو فریشتهام از دو سو قضا و قدر مباش و باش ز…