دسته: مسعود سعد سلمان
-
قصیده شماره ۸
قصیده شماره 8 روزگاری است سخت بیبنیاد کس گرفتار روزگار مباد شیر بینم شده متابع رنگ باز بینم شده مطاوع خاد نه بجز سوسن ایچ آزادست نه بجز ابرهست یک تن راد نه نگفتم نکو معاذالله این سخن را قوی نیامد لاد مهترانند مفضل و هر یک اندر افضال جاودانه زیاد نیست گیتی بجز شگفتی…
-
قصیده شماره ۹
قصیده شماره 9 چون منی را فلک بیازارد خردش بیخرد نینگارد؟ هر زمانی چو ریگ تشنهترم گرچه بر من چو ابر غم بارد چون بیفسایدم چو مار، غمی بر دل من چو مار بگمارد تا تنم خاک محنتی نشود به دگر محنتیش نسپارد اندر آن تنگیم که وحشت او جان و دل را گلو بیفشارد…
-
قصیده شماره ۱۰
قصیده شماره 10 چو سوده دوده به روی هوا برافشانند فروغ آتش روشن ز دود بنشانند سپهر گردان آن چشمها گشاید باز که چشمهای جهان را همه بخسبانند از آن سبیکهٔ زر کافتاب گویندش زند ستامی کان را ستارگان خوانند چنان گمان بودم کاسیای گردون را همی به تیزی بر فرق من بگردانند ز آب…