دسته: سعدی
-
۱۴۶. ای جان خردمندان گوی خم چوگانت
غزل 146 ای جان خردمندان گوی خم چوگانت بیرون نرود گویی کافتاد به میدانت روز همه سر بر کرد از کوه و شب ما را سر بر نکند خورشید الا ز گریبانت جان در تن مشتاقان از ذوق به رقص آید چون باد بجنباند شاخی ز گلستانت دیوار سرایت را نقاش نمیباید…
-
۱۴۵. آفرین خدای بر جانت
غزل 145 آفرین خدای بر جانت که چه شیرین لبست و دندانت هر که را گم شدست یوسف دل گو ببین در چه زنخدانت فتنه در پارس بر نمیخیزد مگر از چشمهای فتانت سرو اگر نیز آمدی و شدی نرسیدی بگرد جولانت شب تو روز دیگران باشد کآفتابست در شبستانت …
-
۱۴۴. ای که رحمت مینیاید بر منت
غزل 144 ای که رحمت مینیاید بر منت آفرین بر جان و رحمت بر تنت قامتت گویم که دلبندست و خوب یا سخن یا آمدن یا رفتنت شرمش از روی تو باید آفتاب کاندرآید بامداد از روزنت حسن اندامت نمیگویم به شرح خود حکایت میکند پیراهنت ای که سر تا پایت…