دسته: سعدی
-
۱۷۷. هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد
غزل 177 هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد صد کاروان عالم اسرار بگذرد مست شراب و خواب و جوانی و شاهدی هر لحظه پیش مردم هشیار بگذرد هر گه که بگذرد بکشد دوستان خویش وین دوست منتظر که دگربار بگذرد گفتم به گوشهای بنشینم چو عاقلان دیوانهام کند چو…
-
۱۷۶. آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما میبرد
غزل 176 آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما میبرد ترک از خراسان آمدست از پارس یغما میبرد شیراز مشکین میکند چون ناف آهوی ختن گر باد نوروز از سرش بویی به صحرا میبرد من پاس دارم تا به روز امشب به جای پاسبان کان چشم خواب آلوده خواب از دیده ما…
-
۱۷۵. بازت ندانم از سر پیمان ما که برد
غزل 175 بازت ندانم از سر پیمان ما که برد باز از نگین عهد تو نقش وفا که برد چندین وفا که کرد چو من در هوای تو وان گه ز دست هجر تو چندین جفا که برد بگریست چشم ابر بر احوال زار من جز آه من به گوش وی این ماجرا…