دسته: سعدی
-
۲۴
حکایت شماره بیست و چهار یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف گفت پیش ازین طایفه ای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنا پریشان چو هر ساعت از تو به جایی رود دل به تنهایی اندر صفایی نبینی ورت…
-
۲۵
حکایت شماره بیست و پنج یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف گفت پیش ازین طایفه ای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنا پریشان چو هر ساعت از تو به جایی رود دل به تنهایی اندر صفایی نبینی ورت…
-
۲۶
حکایت شماره بیست و شش یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته شوریده ای که دران سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود گفت بلبلان را دیدم…