دسته: سعدی
-
۳۰۹. ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
غزل 309 ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر در آفاق گشادهست ولیکن بستهست از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر از من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر گر چه در…
-
۳۰۸. فتنهام بر زلف و بالای تو ای بدر منیر
غزل 308 فتنهام بر زلف و بالای تو ای بدر منیر قامت است آن یا قیامت عنبر است آن یا عبیر گم شدم در راه سودا رهنمایا ره نمای شخصم از پای اندر آمد دستگیرا دست گیر گر ز پیش خود برانی چون سگ از مسجد مرا سر ز حکمت برندارم چون مرید…
-
۳۰۷. دل برگرفتی از برم ای دوست دست گیر
غزل 307 دل برگرفتی از برم ای دوست دست گیر کز دست میرود سرم ای دوست دست گیر شرط است دستگیری درمندگان و من هر روز ناتوان ترم ای دوست دست گیر پایاب نیست بحر غمت را و من غریق خواهم که سر برآورم ای دوست دست گیر سر مینهم که پای…