دسته: سعدی
-
۳۱۲. بزرگ دولت آن کز درش تو آیی باز
غزل 312 بزرگ دولت آن کز درش تو آیی باز بیا بیا که به خیر آمدی کجایی باز رخی کز او متصور نمیشود آرام چرا نمودی و دیگر نمینمایی باز در دو لختی چشمان شوخ دلبندت چه کردهام که به رویم نمیگشایی باز اگر تو را سر ما هست یا غم ما…
-
۳۱۱. متقلب درون جامه ناز
غزل 311 متقلب درون جامه ناز چه خبر دارد از شبان دراز عاقل انجام عشق میبیند تا هم اول نمیکند آغاز جهد کردم که دل به کس ندهم چه توان کرد با دو دیده باز زینهار از بلای تیر نظر که چو رفت از کمان نیاید باز مگر از شوخی تذروان…
-
۳۱۰. ای به خلق از جهانیان ممتاز
غزل 310 ای به خلق از جهانیان ممتاز چشم خلقی به روی خوب تو باز لازم است آن که دارد این همه لطف که تحمل کنندش این همه ناز ای به عشق درخت بالایت مرغ جان رمیده در پرواز آن نه صاحب نظر بود که کند از چنین روی در به روی…