دسته: گلستان
-
۷
حکایت هفتم رحم آوردن بر بدان ستمست بر نیکان، عفو کردن از ظالمان جورست بر درویشان خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی به دولت تو گنه میکند به انبازی معشوق هزار دوست را دل ندهی ور میدهی آن دل به جدایی بنهی
-
۸
حکایت هشتم خامشی به که ضمیر دل خویش با کسی گفتن و گفتن که مگوی سخنی در نهان نباید گفت که بر انجمن نشاید گفت
-
۹
حکایت نهم هر که دشمن کوچک را حقير ميشمارد بدان ماند که آتش اندک را مهمل ميگذارد امروز بکش چو ميتوان کشت کاتش چو بلند شد جهان سوخت مگذار که زه کند کمانرا دشمن که به تير ميتوان دوخت سخن در ميان دو دشمن چنان گوي که اگر دوست گردند شرم زده نباشي ميان…