حکایت نهم

 

هر که دشمن کوچک را حقير ميشمارد بدان ماند که آتش اندک را مهمل ميگذارد
امروز بکش چو ميتوان کشت
کاتش چو بلند شد جهان سوخت
مگذار که زه کند کمانرا
دشمن که به تير ميتوان دوخت
سخن در ميان دو دشمن چنان گوي که اگر دوست گردند شرم زده نباشي
ميان دو کس جنگ چون آتشست
سخن چين بدبخت هيزم کشست
کنند اين و آن خوش دگرباره دل
وي اندر ميان کوربخت و خجل
ميان دو تن آتش افروختن
نه عقلست و خود در ميان سوختن

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *