دسته: غزل
-
۲۱۳. دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشد
غزل 213 دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشد و آبی از دیده میآمد که زمین تر میشد تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز همه شب ذکر تو میرفت و مکرر میشد چون شب آمد همه را دیده بیارامد و من گفتی اندر بن مویم سر نشتر میشد …
-
۲۱۲. هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد
غزل 212 هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد یا مگس را پر ببندد یا عسل را سر بپوشد همچنان عاشق نباشد ور بود صادق نباشد هر که درمان میپذیرد یا نصیحت مینیوشد گر مطیع خدمتت را کفر فرمایی بگوید ور حریف مجلست را زهر فرمایی بنوشد شمع پیشت روشنایی…
-
۲۱۱. امروز در فراق تو دیگر به شام شد
غزل 211 امروز در فراق تو دیگر به شام شد ای دیده پاس دار که خفتن حرام شد بیش احتمال سنگ جفا خوردنم نماند کز رقت اندرون ضعیفم چو جام شد افسوس خلق میشنوم در قفای خویش کاین پخته بین که در سر سودای خام شد تنها نه من به دانه خالت…