دسته: غزل
-
۲۴۶. دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند
غزل 246 دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند سروران بر در سودای تو خاک قدمند شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق خلقی اندر طلبت غرقه دریای غمند خون صاحب نظران ریختی ای کعبه حسن قتل اینان که روا داشت که صید حرمند صنم اندر بلد کفر پرستند و صلیب زلف و…
-
۲۴۵. هر که بی او زندگانی میکند
غزل 245 هر که بی او زندگانی میکند گر نمیمیرد گرانی میکند من بر آن بودم که ندهم دل به عشق سروبالا دلستانی میکند مهربانی مینمایم بر قدش سنگدل نامهربانی میکند برف پیری مینشیند بر سرم همچنان طبعم جوانی میکند ماجرای دل نمیگفتم به خلق آب چشمم ترجمانی میکند آهن…
-
۲۴۴. یار با ما بیوفایی میکند
غزل 244 یار با ما بیوفایی میکند بیگناه از من جدایی میکند شمع جانم را بکشت آن بیوفا جای دیگر روشنایی میکند میکند با خویش خود بیگانگی با غریبان آشنایی میکند جوفروش است آن نگار سنگدل با من او گندم نمایی میکند یار من اوباش و قلاش است و رند بر…