دسته: غزل
-
۴۴. بوی گل و بانگ مرغ برخاست
غزل 44 بوی گل و بانگ مرغ برخاست هنگام نشاط و روز صحراست فراش خزان ورق بیفشاند نقاش صبا چمن بیاراست ما را سر باغ و بوستان نیست هر جا که تویی تفرج آن جاست گویند نظر به روی خوبان نهیست نه این نظر که ما راست در روی تو…
-
۴۳. اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست
غزل 43 اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست میان عیب و هنر پیش دوستان کریم تفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست عنایتی که تو را بود اگر…
-
۴۲. نشاید گفتن آن کس را دلی هست
غزل 42 نشاید گفتن آن کس را دلی هست که ندهد بر چنین صورت دل از دست نه منظوری که با او میتوان گفت نه خصمی کز کمندش میتوان رست به دل گفتم ز چشمانش بپرهیز که هشیاران نیاویزند با مست سرانگشتان مخضوبش نبینی که دست صبر برپیچید و بشکست …