دسته: غزل
-
۳۲۴. هر که نامهربان بود یارش
غزل 324 هر که نامهربان بود یارش واجب است احتمال آزارش طاقت رفتنم نمیماند چون نظر میکنم به رفتارش وز سخن گفتنش چنان مستم که ندانم جواب گفتارش کشته تیر عشق زنده کند گر به سر بگذرد دگربارش هر چه زان تلختر بخواهد گفت گو بگو از لب شکربارش عشق…
-
۳۲۳. هر که نازک بود تن یارش
غزل 323 هر که نازک بود تن یارش گو دل نازنین نگه دارش عاشق گل دروغ میگوید که تحمل نمیکند خارش نیکخواها در آتشم بگذار وین نصیحت مکن که بگذارش کاش با دل هزار جان بودی تا فدا کردمی به دیدارش عاشق صادق از ملامت دوست گر برنجد به دوست مشمارش…
-
۳۲۲. خجل است سرو بستان بر قامت بلندش
غزل 322 خجل است سرو بستان بر قامت بلندش همه صید عقل گیرد خم زلف چون کمندش چو درخت قامتش دید صبا به هم برآمد ز چمن نرست سروی که ز بیخ برنکندش اگر آفتاب با او زند از گزاف لافی مه نو چه زهره دارد که بود سم سمندش نه چنان…