۳۲۴. هر که نامهربان بود یارش

غزل 324

هر که نامهربان بود یارش

واجب است احتمال آزارش

 

طاقت رفتنم نمی‌ماند

چون نظر می‌کنم به رفتارش

 

وز سخن گفتنش چنان مستم

که ندانم جواب گفتارش

 

کشته تیر عشق زنده کند

گر به سر بگذرد دگربارش

 

هر چه زان تلخ‌تر بخواهد گفت

گو بگو از لب شکربارش

 

عشق پوشیده بود و صبر نماند

پرده برداشتم ز اسرارش

 

وه که گر من به خدمتش برسم

خود چه خدمت کنم به مقدارش

 

بیم دیوانگیست مردم را

ز آمدن رفتن پری وارش

 

کاش بیرون نیامدی سلطان

تا ندیدی گدای بازارش

 

سعدیا روی دوست نادیدن

به که دیدن میان اغیارش


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *