دسته: سعدی
-
حکایت
حکایت شبی دود خلق آتشی برفروخت شنیدم که بغداد نیمی بسوخت یکی شکر گفت اندران خاک و دود که دکان ما را گزندی نبود جهاندیدهای گفتش ای بوالهوس تو را خود غم خویشتن بود و بس؟ پسندی که شهری بسوزد به نار وگرچه سرایت بود بر کنار؟ بجز سنگدل ناکند معده تنگ چو بیند کسان…
-
حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی
حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق چنان آسمان بر زمین شد بخیل که لب تر نکردند زرع و نخیل بخوشید سرچشمههای قدیم نماند آب، جز آب چشم یتیم نبودی بجز آه بیوه زنی اگر برشدی دودی از روزنی چو…
-
گفتار اندر نگه داشتن خاطر درویشان
گفتار اندر نگه داشتن خاطر درویشان مها زورمندی مکن با کهان که بر یک نمط مینماند جهان سر پنجهٔ ناتوان بر مپیچ که گر دست یابد برآیی به هیچ عدو را بکوچک نباید شمرد که کوه کلان دیدم از سنگ خرد نبینی که چون با هم آیند مور ز شیران جنگی برآرند شور نه موری…