دسته: سعدی
-
حکایت تیرانداز اردبیلی
حکایت تیرانداز اردبیلی یکی آهنین پنجه در اردبیل همی بگذرانید پیلک ز پیل نمد پوشی آمد به جنگش فراز جوانی جهان سوز پیکار ساز به پرخاش جستن چو بهرام گور کمندی به کتفش بر از خام گور چو دید اردبیلی نمد پاره پوش کمان در زه آورده و زه را به گوش به پنجاه…
-
حکایت
حکایت مرا در سپاهان یکی یار بود که جنگاور و شوخ و عیار بود مدامش به خون دست و خنجر خضاب بر آتش دل خصم از او چون کباب ندیدمش روزی که ترکش نبست ز پولاد پیکانش آتش نجست دلاور به سرپنجهٔ گاوزور ز هولش به شیران در افتاده شور به دعوی چنان ناوک انداختی…
-
حکایت ذوالنون مصری
حکایت ذوالنون مصری (پایان باب چهارم) چنین یاد دارم که سقای نیل نکرد آب بر مصر سالی سبیل گروهی سوی کوهساران شدند به فریاد خواهان باران شدند گرستند و از گریه جویی روان بیاید مگر گریهٔ آسمان به ذوالنون خبر برد از ایشان کسی که بر خلق رنج است و زحمت بسی فرو ماندگان را…